به سفارش یکی از دوست جون هام، براش باب اسفنجی کشیدم. سفارش هر گونه شخصیت کارتونی پذیرفته میشود.

برای من این 3 روز آخر هفته خیلی معنیها داره. از استراحت و آشپزی و تمیز کاری گرفته تا درس و حل تمرین و کارای دلخواهم مثل نقاشی یا فیلم دیدن یا به روز کردن وبلاگم. جالب هم اینجاست که اکثراً به نصف بیشترشون نمیرسم، چون بیشترشو در خواب هستم .
این هفته و روزهای دانشگاهی خیلی خیلی سریع گذشتند. 2شنبه صبح کلاس زبان تشکیل نمیشد و قرار گذاشتیم صبونه با بچهها بریم و کلهپاچه بزنیم با حلیم. ساعت 9:45 حلیمی پیدا نکردیم و رفتیم وکله زدیم بر بدن. البته همه به جز من که تمام مدت این مدلی بودم
. وقتی از کلهای بیرون اومدیم بالاخره تونستم یه نفس راحتی بکشم. البته هنوزم فکر میکنم بوش تو دماغمه!
3شنبه باید محیط کشت آماده میکردیم. سر این کار توی آزمایشگاه با هم گروهیها که از دوستای خوبم بودن، کلی خندیدیم. به نظرم برای اولین بار از رشتم خوشم اومد.
راستی با برف حال کردین؟!
من شدم dj ! توی حیاط بین کلاسها من آهنگ میزارم و دوستان باهاش میخونن یا قر میدن یا ادای گریه در میارن!
داداشی خان جدیداً بهانه میاره که: وقتی خودت غذا درست میکنی بیشتر میخوری و وقتی من غذا میپزم کم میخوری.
بعد از مدتها دیروز موهامو سشوار مفصلی کشیدم.
پ.ن. معرفینامهی 2 رو بعداً مینویسم.
به نظرم من اونجوری که باید خودمو معرفی نکردم من یلدا هستم ، متولد سال 1368، اهل یکی از شهرهای جنوبی کشور ، تهران توی رشتهی ... دانشگاه ... درس میخونم، توی یه خونهی کوچولو با برادرم که اونم دانشجو زندگی میکنم. اینجا ما کارهارو با هم تقسیم کردیم، اما بیشتر تمیزکاریها با منه !!! خوب البته درس من کمتره. من عاشق نقاشیهای کارتونی و کارای هنری هستم، همیشه هم پشیمونم از اینکه نرفتم رشتهی هنر و رفتم تجربی. ...
اول از همه اینکه من امروز یکی از اولین کارهامو انجام دادم، برای اولین بار دستشویی شستم!!! البته به نظرم خیلی تمیز نشد اما برای اولین بار خوب بود، اونقدر ها هم که فکر می کردم سخت نبود. راستش فکر میکنم من یه مقدار با دوستای هم دانشگاهیم فرق دارم، مثلا اینکه اونا وقتی میخوان از خونه بیان بیرون، ماماناشون سفارش می کنن که: هوا سرده لباس گرم بپوش! اما من وقتی ساعت 6 خسته میرسم خونه باید به فکر آماده کردن شام باشم! البته من ناراضی نیستم، این چیزا خیلی کمک کردن که من یه جورایی بزرگ بشم و همینطور مستقل.
خوب ازشنبه تا سه شنبه، از ساعت 8 تا 6 کلاس داشتم. دانشگاه مثل همیشه، با استاد چونه زدن سر اینکه 15 دقیقه زودتر کلاس رو تعطیل کنه، توی دستشویی هول هولکی روژ یا ریمل زدن، گپ زدن با دوستان و شنیدن اینکه: من و دوست پسرم با دوستم یا دوستم و دوست پسرش و من!
بعد هم رسیدن خونه و شام و حرف با داداشی خان و درس و خواب.
3 روز آخر هم که 1 روزش گذشت به شهروند رفتن با خواهری و برادری، کلی خرید خوب کردن و مثل خانومای خونه دار فکر کردن که عدس داریم، حوله چه رنگی خوبه، اینا رو گرون میده و ...! بعد هم تند تند ناهار درست کردن ( سالاد الویه ) و فیلم دیدن با داداشی خان. روزای دیگه هم گذشت به درس و کارای خونه: ظرف شستن و جارو و ناهار و جمع و جور کردن و لباس شستن و اتو کردن و سرچ مقاله برای درسای دانشگاه. الانم تازه از حموم اومدم بیرون، و دارم از خستگی میمیرم!!!
پ.ن.1. سه تا از فیلمای تکراری رو دیدم، برای تقویت زبان. با این استادی که تو دانشگاه داریم که یه سره خاطره تعریف میکنه، امیدی به یادگیری نیست!
پ.ن.2.فیلم Easy Virtue رو دیدیم. خیلی خوب بود و خنده دار.
خلاصه اینکه دیگه 30ام صبح همه خواهری و برادریها اومده بودن و خلاصه سرمون کلی شلوغ پلوغ بود !!!
سال تحوبل هم مثل همیشه بود دیگه، بیشتر تو فکر ناهار روز عید بودیم تا سفره هفت سین!!! دقیقا 30 دقیقه قبل از سال تحویل من شروع کردم به سفره رو چیدن. خوبیش ابن بود که همه بعد مدتها دور هم جمع بودیم. خلاصه سال تحویل شد و خنده و بوس و نینای و مهمتر از همه عیدی! مثل همیشه عیدی بابایی از همه بهتر ! شب هم رفتیم ددر و کلی بدو بدو و تاب بازی و عکس. روزای عید خیلی سریع گذشت و البته ما خیلی دید و بازدید نداشتیم و بیشتر خودمون بودیم. یه روزم که گذاشته بودیم برای تولد جوجهها (نینیهای خونواده! ) که خیلی خوش گذشت. هوای شهر ما هم خیلی خوب و خنک بود. یه روز هم با 2تا از دوست جونهای دبیرستانم رفتیم بیرون که خیلی خوش گذشت. هر چند وقت نشد همه رو ببینم و دلم خیلی برای بعضیهاشون تنگیده بود.
دیگه روزای آخر که همه رفته بودن بیشتر میگذشت به کلاه قرمزی و bbc Persia دیدن.
13بدر هم نرفتیم. سبزه هم سپردم دوستم برام گره بزنه!!!
14 صبح هم پرواز داشتم که نزدیک بود ازش جا بمونم. کلی همه منو هول کردن، از بابایی گرفته تا اون آقاهه که کارت پرواز میداد. تو هواپیما هیشکی مثل من تنها نبود و من کلی غصم شد که چرا باید تنهایی سفر کنم. تو فرودگاه هم کلی برای گرفتن چمدونم معطل شدم و بالاخره از تنهایی در اومدم: داداشی جونم اومده بود دنبالم! رفتیم خونه و کلی با هم حرف زدیم و ساعت 1 از خستگی خوابمون برد. تا ساعت 6 خواب بودیم و شب هم قسمت آخر کلاه قرمزی رو دیدیم. من هم شب ساعت 2 خوابیدم چون میدونید ساعت 8 صبح کلاس داشتم!!!
دوباره روز از نو روزی از نو.
تا برنامه داداشی خان مشخص بشه، کلی دیر شده بود و دیگه بلیت گیر نیومد . برای همین بابایی زحمت کشیدن و اومدن دنبالمون .
یکشنیه صبح زود حرکت کردیم. زیاد بودن راه
و خستگیش
یه طرف ، گرما و آفتاب هم یه طرف که با سایهگیر و عینک
هم نمیشد جلوشو گرفت. کولر هم بی کولر چون بابایی سرما خورده بودن.
عصر خسته رسیدیم.
مامانی جونم با وجود کاراش (خونه تکونی! ) برام ماکارونی درست کرده بود ، کلی غذا خورده بودم
و میخواستم بخوابم که دوست قدیمی مامانی جونم زنگ زدن و دعوت کردن خونشون با تاکید: یلدا رو حتما بیارین. خلاصه من خسته ساعت 8 اول همه آماده بودم و دیگه تا 12 شب مهمونی بازی بود
و منم میمردم برای 5 دقیقه خواب!!!![]()