این چند روزه خیلی سریع گذشت!

شاید چون باز دوباره رفتم دانشگاه، یا شاید، چون دوباره بیشتر ساعتهای روزم رو توی دانشگاه با دوستام بودم، و بعد وقتی میرسیدم خونه، از خستگی خیلی زود میخوابیدم.

کلاسها، تقریباً تشکیل شدن، بچه‌ها اومده بودن، 2تا از استادامون نیومدن.

دانشگاه بد نیست، یکمی با اشتیاق بیشتری میریم، حالا بعداً تعریف میکنم چرا!

دلم برای دوستام تنگ شده بود، دیدنشون حس خوبی بهم داد...

1شنبه شب، داداشی خان رفت بیرون، و از اونجایی که یک‌ ماهی هست به هوایِ اینکه میخوایم آشپزخونه و یخچال رو تمییز کنیم، هیچ نوع خوردنی نمیخریم (!) و دیگه همه چیز آماده‌ی یه تمییزکاریه مفصل بود (!) منم که کلاً کزتینگ خیلی روحیم رو خوب میکنه (!) ،ماه.وا.ره رو روی کانال P.M.C گذاشتم و شروع کردم، جالب اینجاست که با آهنگ‌های شاد میرقصیدم و با غمگین‌ها تا مرز گریه پیش میرفتم!!!

2شنبه ظهر هم با داداشی خان، تصمیم گرفتیم، به مناسبت تولدم در روزهای آینده، و همینطور تمیز شدن یخچال (!) زنگ زدیم به آناندا (رستوران انجمن گیاهخواران) و کلی غذای خوشمزه و سوسیس و کالباس و همبرگر و گوشت گیاهی سفارش دادیم و ناهار بسیار خوشمزه‌ای رو در کنار هم خوردیم، حین ناهار هم یه فیلم هندی، به اسم : Kabhi Alvida Naa Kehna دیدیم، که آهنگ‌های قشنگی داشت (!) و جدای از هندی بودنش (!) و طولانی بودنش (3ساعت، وقتی تموم شد از خوشحالی داشتیم میمردیم!) بد نبود!

یه مدته ما افتادیم روی دور فیلم هندی دیدن! (نخندین لطفاً!)

بعد از مدت‌ها ناخونام رو فرنچ کردم، حس خوبی دارم!

پ.ن: به مناسبت تولد رومینای گلم:

تولدت مبارک باشه رومینا جان!

کلی آرزوهای خوب، و کلی روزای قشنگ برای تو ...

امیدوارم تولد 120 سالگیت رو در کنار مامان شبنم و بابا علی مهربونت، و گرمای عشق جشن بگیری.

تولدت مبارک باشه، فرشته آسمونی!

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()

راستش وقتی دیدم که دوباره دارم میزنم تو فاز افسردگی، تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم و "خوش" باشم، در همون راستا، نصفه شب بلند شدم برای اینترنت گردی و یک سری از "مارک‌های" دوست داشتنیم رو سرچ کردم!!! کار لذت بخشی بود، گذاشتم که به یادگار بمونه!!!

(روی کلمه‌های بلد شده کلیک کنین!)

این روزها دلم از این کیفهایِ CHLOE میخواد و این و این و این.

این روزها دلم از این ساعت‌هایِ DKNY میخواد و این و این.

این روزها دلم از این لاک‌ها و این ست فرنچ LOREAL میخواد.

این روزها دلم از این رژ لب‌های BOURJUIS میخواد یا این.

این روزها دلم از این عطرهایِ DIOR میخواد.

این روزها دلم از این عطرهایِ YVE ROCHER میخواد.

 خیلی دیگه هم بود اما به دلایلی (!) پاک شد!!!

این روزها، در آستانه‌ی 20 سالگی، توتالی پرتوقع‌ام!!!

 

پ.ن: امروز تولد رونیکا هستش، رونیکای عزیزم تولدت مبارک!

بهترین آرزوها برای تو ...

و زیباترین روزها ...

امیدوارم تولد 120 سالگیت رو، در کنار مامان غزال و بابا آیدین، و گرمای عشق، جشن بگیری!

یکدونه کلبه‌ی عشق، تولدت مبارک!

 

 

+ تاريخ جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()

بعدنی نوشت!!!

مسخره‌ است، برای همه کس و همه چیز و همه کار وقت داری، اما برای اینکه با خواهرت بیای خرید وقت نداری؟

حالا بی‌خیال خودم که یک‌ماهه میخوام مانتو بخرم، تولد شیم‌شیم رو چیکار کنم؟

گفتی با دوستات برو خرید، تو که میدونستی من دوستی ندارم که...بیخیال

من اووومدم!!!

بالاخره امروز ظهر، من از اهوازم برگشتم، و الان تهران هستم.

گمونم بهتره، روزهایِ اهوازی رو به شماره بنویسم...

1.     پروازی که قرار بود ساعت 10 انجام بشه، 12.30 انجام شد، به علت نقص فنی، وقتی فرود اومد همه شروع کردن به دست زدن. منم که شب پیشش نخوابیده بودم، داشتم از خستگی میمردم. بابا همراه آریانا و آرتینا اومده بودن فرودگاه.

2.     آرتینا جیگر اینقده ناز و بامزه بووود، چقدر هم خوشگل و زیاد (!) حرف میزد، یه بار به مامانم گفتم: مامان آرتینا فکش درد نمیگیره از بس که حرف میزنه؟!!! بعد یه ربع، آرتینا رو به مامانم: مامان خاله هورمهر فکش درد نمیگیره از بس حرف میزنه؟!!! (خیلی هم به موقع گفت، یعنی تو اوجِ حرف زدنایِ من!!!)

3.     کلاً من تو این سفر خیلی با مامان و بابام کنتاکت نداشتم، به غیر از یه شب، که اون هم حق میدم بهشون، اما منم خیلی عصبی بودم، سر اینکه اونا دلشون میخواست من بیشتر اهواز بمونم.

4.     البته، من یک شب به تمام شماره‌هایی که از بچه‌های دانشگاه داشتم زنگ زدم، و همه بدون استثنی گفتن از 17ام میرن سر کلاس (نه که دانشکده‌ی ما باید با همه جا فرق کنه، انتخاب واحدمون هم از 26 تا 30 دی ماه بود، یعنی درست وسط امتحانامون!!!) منم که وقتی بر میگردم، مثل خرس قطبی (!)، یه روز تمام میخوابم فقط!!! کلی هم آماده شدن داشتم برای ترم جدید، گفتم برای سه‌شنبه بلیط میخوام، که همه صداشون دراووومد!!! البته که در آخر من پیروز شدم!!!

5.     نمیدونم چرا فکر میکنم آدم که یه مدت دور باشه از همه چیز و همه کس دیگه به تنهایی عادت میکنه و دلش تنهایی رو میخواد و سکوت.

6.     خفه شدم بس که ویکتوریا و خواهر دوست داشتنی دیدم!!! البته که ف.ا.ر.س.ی و.ا.ن ما مثل آینه میگیره، و کل خانواده هر شب پای تلویزیون، البته من اون بخش "میوه خوردن موقع تماشای سریال" رو دوست داشتم!!! چقدر هم که مامانم به من میوه و غذا و ... خوروند (!). یعنی دیگه این آخری کیوی میدم، هوووع!!!

7.     یه شب آرتینا اومد پیش من و گفت: خاله هورمهر، خاله هورمهر به معنی چی میشه‌؟ بعد که براش توضیح دادم گفت: خاله هورمهر به معنی میشه خورشید مهربون؟!

8.     این دفعه، من همش بیرون بودم، یعنی نمیدونم چرا مامان اینها من که میام همش دلشون میخواد برن خرید و گردش و رستوران و فست فود!!!

9.     چند تا از کادوهای تولدم رو هم گرفتم، نه یعنی بهم دادن!!!

10.  تو فرودگاه داشتم میرفتم تو سالن پرواز، یه پسره اومد چند لحظه وقتمو بگیره، گفت راستش من ازتون خوشم اومده میشه...؟! منم نگاش کردم یه پوزخند زدم گفتم نه و رومو کردم اونور و پریدم تو سالن پرواز، بدبخت فک کرد جن دیدم!!!

وای الان باید چمدونم رو جمع کنم و لباسام و لوازم آرایشم و ... اما جای این کارا، میخوام دراز بکشم و راحت برای خودم بخوابم (!) وقت زیاده خوشبختانه....

از شنبه دانشگاه و کلاس به راهه گمونم...

برای نیمه‌ی گمشده: وقتشه این جداییا سر بیاد؟! (این سوال بود البته!!!)

اینم یه عکس از آرتینا جیگر، که وقتی بهش گفتم من دارم میرم، با خونسردی گفت: باشه برو خدافظ!!!

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()

امروز دقیقاً ساعت 9، من آخرین امتحان ترم سوم رو دادم، با اطمینان 100% که قبول میشم، بگذریم که شبش سه ساعت هم به زور خوابیدم ، از ساعت 4 تا 12 شب و 3 تا 6 صبح داشتم درس میخوندم ، تو ایستگاه مترو با شیم‌شیم و الی و بهی درس خوندیم، و نکته‌های مهم رو یادآوری کردیم، رسیدیم دانشگاه، حدسی گفتیم امتحان اون یکی ساختمونه، بدو بدو، دیر شده بود، رفتیم میبینیم نیست!!! بدو بدو  بر میگردیم، که الف (تک پسر کلاسمون) میگه این ساختمون امتحان نیست، خلاصه ما یه 10 دقیقه پت و مت‌وار!!! داشتیم از این ساختمون به اون یکی میرفتیم، یه آقایی اونجا اینقدر دید ما داریم تاب میخوریم که گیج شد!!! خلاصه با کلی خنده بالاخره اومدیم این ساختمون (الفِ احمق!) و امتحان 5 سواله رو شروع کردیم، سوال اول و دوم توضیح مفصل و هر کدوم 6 نمره، که من کما بیش نوشتم، و دو تا مسئله، که یکی رو کامل و اون یکی رو نصفه حل کردم، سوال آخر رو هم کامل نوشتم ، اومدم به سحری تقلب بدم که مراقبه اومد بالا سرم و نشد!!! بعدش هم کادوی الی رو دادم بهش، ایناهاش:

یه گردنبند، و جعبه‌ای که خودم درست کردم...

یه خر خوشگل...

کارت خوشگل...

اما از اونجایی که الی قرار بود با دوستِ دوست پسر خواهرش بیرون برن (خدا بخواد دوست بشن با هم، حالا بعد یه روزی جریان الی رو میگم براتون) قرار تولد بازی کنسل شد و افتاد برای... حالا میگم بعد...

خلاصه ما یه مقداری هم سر انتخاب واحد موندیم دانشگاه و کلی با آقای شیفی (یادتون هست؟!) کل‌کل کردیم و راه افتادیم به طرف خونه...

راستش داداشی خان قرار بود برای خودش و من برای شنبه بلیت بگیره، چون مامان اینها گفتن که ما نمیایم و به خاطر همین تولد بازی افتاد به وقتی که من از اهواز برگردم، و البته برگشتنم معلوم نیس، هنوز بلیت نخریدم، اما احتمالاً یک هفته و نیم اهواز میمونم، یکمی زودتر میام که یکمی آماده بشم برای ترم جدید  (اتاقم رو جمع کنم و جزوه‌هام و لباس‌هامو آماده کنم، چون تا شنبه به هیچ کاری نمیرسم) سرِ دو هفته هم کلاسامون شروع میشه باز...

تو مترو با بچه‌ها روبوسی و... و از اونجایی که دوستای دانشگاه عاشق لواشک‌ هستن، من دفعه‌ی پیش که اهواز رفتم یه عالمه لواشک براشون اوردم، امروز همش میگفتن: هورمهر لواشک بیار، هورمهر خرما بیار، سوغاتی بیار!!! برم به مامانم بگم کلی لواشک و خرما بخره، و خودم هم پاستیل بخرم برای دوستای دانشگاه، گمونم باید چمدونم رو خالی ببرم که جا کم نیارم!!!

و بعله مشخصه که داداشی خان فقط برای من بلیت خریده بود، دیگه من که میدونستم، حالا قراره مثلاً برای خودشم بخره که من میدونم نمیخره!!! 

پس در نتیجه من باز هم تنهایی شنبه ساعت 10 به طرف اهواز...

چقدرم که من جدیداً از هواپیما و پرواز میترسم...

اما خوب، بدم نمیاد یه مدت بدون هیچ دغدغه‌ای (آشپزی و خونه و خرید و...) روزهام رو بگذرونم.

برای جوجه‌ها هم سوغاتی نخریدم، یه بسته از این آبنبات‌ها پریروزها گرفتم، با طعم نوشابه، جوجه‌ها عاشق این آبنبات‌ها هستن، اونو براشون میبرم، آخه تا میرسم میان دور چمدون، و منتظر... خوب حق هم دارن، منم زمان دانشجویی خواهرام همینجوری بودم، هنوز هم خط کشی رو که یه دفعه برام اوردن دارم...

من میرم اهواز احتمالاً خیلی دسترسی به اینترنت ندارم، خدا رو شکر دایال آپ هم که با نفت کار میکنه!!! احتمالاً همچنان کم پیدام...

راستی، یکی از نمره‌هام هم اومده، بهداشت حرفه‌ای 17.5 شدم... از بقیه‌ خبری نیست هنوز... 

الانم دارم وسایلم رو جمع میکنم مثلاً...

آهنگ گذاشتم میرقصم... بسکه خوشممم!!!

خواستم از دپرسی بیام بیرون...

وای راستی کلی فیلم از کامپیوتر داداشی خان دزدیدم (!) ریختم رو لپ‌تاپ که اهواز حوصلم سر نره!!! 

فعلنی... 

پ.ن: برای نیمه گمشده‌ام: با یه چشمکی دوباره، منو زنده کن ستاره...!!!

+ تاريخ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()

ساعت 1.30 شب، از صدای ویس چت داداشی خان با دوستش از خواب میپرم، خوابم نمیبره. ساعت 3 با چشمای خواب‌ آلود و سردرد، آلارم گوشیم رو آف میکنم –مثلاً قرار بوده ساعت 4 زنگ بخوره- ساعت 5 با خودم میگم 5 دقیقه دیگه پا میشم و 6 از خواب میپرم!speechless.gif : 22 par 24 pixels.

میرم یه دوش بگیرمshowersmile.gif : 41 par 51 pixels.، چشام هنوز پر از خوابه و پف کرده، دوش آب گرم، اول صبی، یه حس خوب میده بهم.

میام بیرون و از سرما میلرزم، موهام رو با حوله خشک میکنم، و یه تاپ میپوشم با سوئیشرت، رژ میزنم و کرم به دستم و عطر و جزوه‌هام رو بر میدارم.

هر 15 دقیقه یه بار وسط درس خوندن چرت میزنم، میرم رو تخت دراز میکشم، همچنان درس خوندن با چرت زدن همراهه... 

نون گرم میکنم و با پنیر و کره و یه لیوان کافی میکس میخورم.kaffesmile.gif : 44 par 27 pixels.

باز هم درس، به این امید که 5 فصل کتاب بالاخره تموم بشه... دیگه آخراش رو نخونده رد میکنم... 

بلند میشم مسواک میزنم، میشینم جلوی آینه، یکمی رژگونه و خط چشم و ریمل، نه ریمل نمیزنم و خودمو گول میزنم، مژه‌هام خودش خوشگله!!! زیر لب دعا میکنم حراست دم در به این یه زره آرایشم گیر نده و یکمی رژ میزنم. یه اس‌ام‌اس میزنم به بهی و باهاش تو ایستگاه مترو قرار میذارم، بلوز میپوشم و سرافون سرمه‌ای و جین و سوئیشرت آبی، مقنعه اتو میزنم و کیف پول و کاور موبایل و خودکارم رو میندازم تو کیفم، کفشام رو میپوشم و از خونه میزنم بیرون...

با بهی تو اتوبوس تا دانشگاه، یکی از فصل‌ها رو بلند بلند میخونیم و استاد رو نفرین میکنیم!!! کلی غر میزنیم به جون هم، همه برگشتن ما رو چپ چپ نگاه میکنن...

میرسیم دانشگاه، طبق معمول دیر میرسیم، یه دستشویی هم میریم، بس که استرس داریم، شمارمون رو پیدا میکنیم و...

یه نگاهی به سوالا میکنم... از 11 تا باید به 7تاش جواب بدم، سر هم به زور جواب کامل 3تاش روبلدم، 4تای دیگه رو از خودم مینویسم و پایین برگم برای استاد مینویسم به حجم زیاد کتاب و کم بودن وقت توجه کنه و...

مقاله رو تحویل مراقب میدم...

میام بیرون، با بچه‌ها شیر کاکائو میگیریم با کیک و یکمی تو حیاط میشینیم...

میزنیم بیرون، و با اینکه اصلاً گشنمون نیست هوس میکنیم ساندویچ بخوریم، میریم ساندویچی محبوبمون، بچه‌ها ژامبون تنوری میگیرن، و من دو تا فلافل پنیری (یکی برای داداشی خان، معرفت رو دارین؟!) میشینیم تو پارک و گربه‌ها دورمون رو میگیرن...

از بچه‌ها خداحافظی میکنم و تو راه از نان‌آوران نون میگیرم، از سوپر لازانیا و پنیر و سویا، دستم دیگه جا نداره، میرم خونه، باز میزنم بیرون و از سوپر جفت خونه کنسرو ذرت میگیرم و خیارشور، پسره منو که میبینه، هول میکنه، یادم میوفته که این همونیه، که هر روز صبح به من خیره میشه، اخم میکنم. گوجه فرنگی میخرم با خیار و سیب و لیمو ترش...

میام خونه، یه اپیزود لاست میبینم، از وقتی شانون مرده دیگه لاست رو دوست ندارم –جالبه، اینو رامونا هم گفته- به زور میبینم، چرا تو سیزن 2 همه میمیرن؟

یکمی میخوابم...

بلند میشم، اتاق به شدت به هم ریخته است، آهنگ میذارم، آهنگ شاد، و بیشتر میرقصم تا اتاق رو مرتب کنم، زمان میگذره...

جزوه‌های معادلات رو در میارم و تا سر لاپلاس میخونم، حل تمرین‌هاش رو مینویسم...

با یاسمن چت میکنیمchatsmileys.gif : 43 par 43 pixels.، از تنهایی‌هام براش میگم، قرار میذاریم که اومد تهران بریم کاخ سعدآباد و گلستان، قول میگیره که برای چند روز تعطیلی 22 بهمن برم اهواز و بریم سینما و رستوران، کلی برنامه میریزیم برای با هم بودن...

حوصلم نیست مسواک بزنم، دراز میکشم و خیلی دیر خوابم میبره...

پوووف، دو هفته‌ام همینجوری گذشت...

پ.ن‌ها: (شکلک ندارن!!!)

1. دوست پسر خواهر الی، برای خواهرش تو کافی شاپ تولد گرفته و بهش کادو یه گردنبند طلا سفید داده، ماها عین این عقده‌ای ترشیده‌ها رو به الی: خدا بده شانس!!!

یعنی خاک بر سر ما اگه اینجوری فکر کنیم!!! حالم به هم میخوره از این ظاهربینی‌ها، حالم به هم میخوره وقتی الی به اولین چیزی که توجه میکنه ماشینه تا با یکی دوست بشه، حالم به هم میخوره دوری فقط به قیافه توجه میکنه، حالم به هم میخوره وقتی یه روز آرایش غلیظ میکنم، همه بهم میگن قرار داری؟! حالم به هم میخوره...

2. این ترم کلی درس سخت دارم، مکانیک سیالات و استاتسک و ترمودینامیک، فکر کردم معادلات رو بدم تموم میشه دیگه، اما میبینم بدتر شده، حالا نمیتونستن همه رو تو یه ترم ندن؟ حالا من که میخواستم مثلاً معدلم خوب بشه، ای خدا...

3. از 4 تا سوال معادلات، 3 تاش رو با خوشحالی حل کردم و بعدی رو یک سومش رو، کلی خوب بود، اما کلی استرس داشتم، کلی اون روز استرس داشتم...

4. مراقبه ایستاده داره، خیلی عذر میخوام، یه جا.یی.ش رو می.خا.رو.نه، تازه ما فکر میکردیم این آدم حسابیه، اول صبحی حال آدمو به هم میزنن، من که تا دیدم به دوری که جفتم بود نگاه کردم، دیدم اونم در حال عق زدنه، عق، تو مترو و خیابون کم میبینیم، اینم محیط فرهنگیمون، اونوقت من لاک نزنم، نکنه پسرای دانشگاه تحریک بشن، اه خیلی دلم پره، حرصم میگیره که به اینا هیچی نمیگن اونوقت به ما که میرسن، پسره تیپ رپری میزنه میاد، گردنبند آنچنانی، اون یکی اونقدر بلوزش کوتاهه که تا کجاااش معلومه، اونوقت، نصف دوستام دلشون میخواد پسر بودن، اما من فقط فکر میکنم اینجا جای دختر بودن نیست...

5. من یه مدته لاک نزدم و ناخونام رو کوتاه کردم، از ترس حراستمون، باور کنین تهدید کرده، البته نه منو، الی رو به خاطر لاک، که میبرمت کمیته انظباتی، به خاطر لاک، خوب مگه لاک چیه حالا، افسردگی گرفتممم به خدا!!!

6. چقدر غر زدم نه؟ خودمم میدونم، خیلی عصبی شدم باز، چی کار کنم؟؟؟ هلپ می پلیییز!!!

7. خوبه یه خواننده‌ی خامووش داشتم، وگرنه خود کشی میکردم!!! مرسی شکلاتممم!!!

8. عملی نقشه کشی با نامردی بهم از 5 نمره، 4.75 داد، نمره‌ی کلاسی هم به همین ترتیپ، و در نتیجه من تو اکیپمون نمره‌ام از همه بیشتر شد!!! شیم شیم راه میرفت میگفت "این" از همه بیشتر شده، حالا خوبه "این" اسم هم داشت!!!

9. این پست رو چند شب پیش که وقت داشتم نوشتم، همچنان 2تا امتحان مونده و اهواز رفتن من مشخص نیست، و کلاً هیچ برنامه‌ای ندارم.

10. این هم اختصاصی، برای نیمه‌ی گمشده‌اممم:

 

All I wanna do is be with you

There’s nothing we can’t do

Just wanna be with you

Only you

No matter where life takes us

Nothing can break us apart

You know it’s true

I just wanna be with you

You...

I just wanna be with you

You...

 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()

به چند دلیل اومدم،  اول اینکه بالاخره بعد از 4 تا امتحان پشت سر هم خوردم به یه روز فرجه Hello، بعدش هم اینکه بالاخره اینجا یکمی از تار عنکبوتی در بیاد، بعدش هم کلی دلم تنگ شده بود خوب، حتماً باید بگم؟!

بعضی وقتا بین درس خوندنام میومدم و میخوندم وبلاگهای به روز شده رو، اما خیلی وقت نداشتم برای کامنت گذاشتن، برای همین کم پیدام.... اما چون خیلی برام مهم بود، اینجا هم بگم، شیرین جونِ عزیز و مهربونم تولدت هزار بار مبارک، برات بهترین 22 سالگی رو آرزو میکنم، و یه زندگی پر از عشق...

بعدش هم اینکه مثل خر (!)-دور از جونم!- دارم درس میخونم، اما بد بختی این دو تا امتحان آخریم رو اونجوری که دلم میخواست خوب ندادم، حالا امروزیه مهم نیست کلی پروژه و اینا هم داشت، اما برای زبان تخصصی خیلی حرصم گرفت چون خیلی خونده بودم، مخصوصاً تو فرجه‌های قبل از امتحانات، اما اصلاً خوب ندادم، اندیشه و سم شناسی بد نبود، هر چند اندیشه رو اگه میدونستم تستی میگیره و فقط یه سوال تشریحی میده، اونقدر نمیخوندم، کلی وقت گذاشتم براش الکی، تازه چون خیلی بد خط بود و سوالها رو تایپ نکرده بود، یه تست رو اشتباه خوندم و اشتباه زدم!!!

وای اینقدر خوشحالم، امروز میتونم با خیال راحت بخوابم، امتحان 5شنبه 80 صفحه کتابه و تستیه، کاشکی آسون بگیره.

آخر هفته‌ی دیگه امتحانام تمومه.

احتمالاً روز آخر با بچه‌ها میریم بیرون برای تولد الی، باید کادو بگیرم براش، همینطور هم برای شیم‌شیم که 3 هفته‌ی دیگه تولدشه، نمیدونم چی بگیرم، کاش خواهری باهام بیاد بریم خرید.

5شنبه هم چون 8 صبح امتحان دارم، احتمال زیاد بعدش میرم برای یاسمن DVD و نامه‌ام رو پست میکنم. 

دیگه اینکه این ترم فکر نکنم معدلم خوب بشه، خیلی به خاطر این موضوع عصبی‌ام. البته نمیگم بد میشه اما اونجوری که میخوام نمیشه.

دیگه اینکه یک هفته‌ی بین دو ترم رو فکر نکنم برم اهواز، چون اونجوری همش دلشوره‌ی نمره‌هام رو دارم و انتخاب واحدم ، به مامان گفتم گفت اشکالی نداره ما میایم، حالا شاید برای تعطیلی‌های 22 بهمن برم، (حدود 5،6 روز تعطیله) هر چند میخوره به تولدم.

و دیگه اینکه دعا کنید امتحانای باقی مونده رو خوب بدم! مرسی!

پ.ن.1:برای نیمه‌ی گمشده: یه وقتایی فکر میکنم، چه خوبه که باشی و من رو آروم کنی، یه وقتایی حس میکنم باید که باشی، اما حیفه که نیستی، و کاری هم از دست من ساخته نیست!

پ.ن2: پست پایین یه دل نوشت بود، برای همین رمزش رو به کسی ندادم، شاید باز هم از این دلنوشت‌ها بنویسم...

پ.ن.3: راستی خیلی دلم میخواد اگه خواننده خاموش دارم، این یک دفعه رو لطف کنن و افتخار روشنایی بدن، هر چند گمونم خواننده خاموش ندارم اصلاً!!!

بعدنی نوشت: حالم اصلاً خوب بیست، دلم همش گریه میخواد، دارم از سر درد میمیرم، از بس که دیشب گریه کردم، فردا هم با زنیکه امتحان داریم، انتخاب واحد هم تا صبح درست بود الان که رفتم درسها رو وارد کنم، برام مینوییسه برای شما هیچ درسی ارائه نشده، دارم از استرس دیوونه میشم، خیلی حالم بده...

خدایا این روزها رو بگذرون...

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده هورمهر نظرات ()